سلامحتما از اینکه پست های قبل پاک شده متعجب شدین .خب باید خدمتتون عرض کنم چونکه طی یک سال گذشته خاطرات رو نوشتم اینبار پاک نکردم و به حالت پست موقت نگهشون داشتم.انگار که پیچیدمشون لای بغچه و توصندوق خونه گذاشتم تا هر از گاهی بازکنم و یادی از اون روزها تازه 
در واقع وبلاگ تکونی کردم و باید بگم که برای تازه شدن دیر نیست .
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
یادتونه یه بازی داشتیم ؟ اسمشو یادم نیست ولی به این صورت بود که اجسامی رو جابجا میکردیم و از یک نفر میخواستیم تا اون جسم مورد نظر جابجا شده رو پیدا کنه .اگه ازش دورمیشدصدای ضربه روی میز آهسته میشد و اگه نزدیک صدای ضربه روی میز رو میبردیم بالااااا.........باید بگم از اون جایی که من خیلی وقتن ها خیلی چیزهارو جابجا میکنم و با همون موجودی اموالم با تغییر حالمو ب
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
سلامبعد از چند ماه سکوت تصمیم گرفتم دوباره بنویسم.
بعد از یک عمل فنگ شویی تمامی پست های از قبل نوشته شده به یک آدرس دیگه منتقل شد.
مثل یک صاحبخانه این وبلاگ رو به بعد دیگه ای از ذهنم اجاره دادم.
تا ببینیم چی از آب در میاد
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
قربانت روم
عزیز دلمی همسرمی
این ها تمام سخنان زن خانه بود
و پاسخ مرد :
قربانت
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
الان که دارم مینویسم فردای چهلم دایی جونمهیه شخصیت شاخص که استاندار و امام جمعه و وزیر کشور براش مراسم گرفتن و شهر پر شد از بیلبورد های عکس دایی جونم
یادم نمیره روزی که خبر فوت داییم به مادرم رسیده بود تو سونوی غربال گری دوم جنسیت بچه ام مشخص شده بود همسرم خوابگاه بود و منتظر خبر و چقدر شاد بودیم
وقتی اومدم خونه هرچقدر شاد بودم مادرم بی تفاوت بود
فرداش میخواست مانع رفتن من به اداره بشه منم جلسه مهم داشتم و نمیتونستم نرم
مادرم نمیخواست با اومدن تسلیت گفتن های دیگران بهم شوک وارد بشه که دیگه حسین دایی بینمون نیست مجبور شد بگه که ...
بهم گفت بخاطر بچه باید محکم باشی خلاصه درکنار عمل سنگین مامان بزرگ و شیفت های سنگین مادر این فوتی فضای غم انگیز و سنگین تر کرد
دیروز که چلم دایی رفتم با اشکای تازه مواجه شدم و بخودم گفتم چیشده که انگار داغ دلشون تازه شده
بعد دخترخاله منیر وسط گریه هاش گفت دو برادر تو چهل روز ....
شوکه شده بودم بعد بهم گفتن محمد دایی هم دیشب سکته کرده
محمد دایی استاد دانشگاه بود و برادر بزرگتر حسین دایی و ساکن رشت بود
امروز میارن شهر خودمون و فردا یعنی یکشنبه 26دیماه تشییع
یادمه روز تشییع آقای رفسنجانی به همسرم گفتم خداکنه تا دنیا اومدن بچه مون کسی فوت نکنه
اون موقع که این حرفو زدم خواب معنی داری دیه بودم و دلم شور میزد
امروز هم دلم شور میزد اصلا دلم نمیخواست بیام اداره
ا
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
هرنیمه شب و صبح دلواپس سلامت فرشته تودلمم از بس شنیدم بندناف دورگردن بچه بپیجه و... تا تکون نخوره وروج بازی درنیاره دلم اروم نمیشهدلواپس اینم که کسی فوت کنه که بعد ده سال باز زنجیروار شروع شد !!
از بس هیچ مسکنی روم اثر نمیکنه وقتی که درد دارم میترسم وقت زایمان از درد بمیرم و بچه ام و نبینم
دلواپس کار همسرمم خیلی سخته که دکترای روزانه باشی وکار ثابت نداشته باشی
دلواپس رکودی ام که تو شرکت هایی که داره زحمت میکشه افتاده
دلواپس قسطامم زمانی که تو مرخصی زایمانم و حقوقی ندارم
دلواپس اینم که تو چند ماه مرخصی کسی جامو بگیره و من برگشتم سرگردون بشم
دلواپس پسرمم که برم اداره تو تایمایی که مادرش پیشش نیست بهش سخت بگذره
با این که عاشق کارم هستم پسرم عشق بزرگتره و اگه مساله مالی درکارنبود دربست میموندم درخدمتش
خدایا خودت کمک کن
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
دیشب به همسری گفتم سوم بهمن باید برای یک هفته برم ماموریتخندید و منم خنده ام گرفت ...گفت سال 97 خواستی بری اشکال نداره
خب من دیشب شیطنتم گل کرد و خواستم سر به سر همسرم بذارم هم ببینم چقدر به نبودم تو خونه حساسه
اما امروز صبح این شوخی یه جورایی جدی شد
از ابتدای این هفته اعلام کردن کسانی که واجد شرایط هستند میتونن اسم بنویسن تا دراینده مدیر بشن
منم خیال نداشتم بنویسم با این وجود به پدرم گفتم ایشون هم گفت نمیخواد
فردای روز مشورتم مدیرم منو خواست و پرسید که اسم نوشتم یا نه
منم گفتن خیر و خیالم ندارم اسم بنویسم
ایشون گفتن مدیر بشی مدیرتوانمندی میشی حالا همین فردا هم که قرار نیست مدیر بشی
و من میخوام که اسمتونو بنویسین
من با همسری مشورت کردم
همسرم از اونجا همکاران خانوم پدرش به پست های بالاتر رسیدن و یکی تا مرز خودکشی پیش رفته یکی جداشد و اون یکی هم سرش هوو اومد بهم گفت که دلش نمیخواد من مدیر بشم و از اینده میترسه .اما میتونم از دوره هاش استفاده کنم
منم مجدد با پدرم صحبت کردم پدرم گفت حالا که مدیرت گفته اسمتو بنویس شاید میخواد بعدا بجای فلانی بشی معاون
خلاصه منم امروز اسم نوشتم و به مدیرم گفتم که تصمیم گرفتم فعلا اسممو بنویسم
ایشونم گفتن بله خوبکاری میکنین شاید دو سال دیگه خواستن بشی معاون مدیر باید اسم تو پروژه ملی ثبت شده باشه اگه نشده باشه ممکنه افسوس بخوری
خلاصه فرممو دادم گروه تحول
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
همسرم تورا همینگونه که هستی دوست دارم . امیدوارم کارت درست بشه همونجوری بشه که دوست داری اگه خدا برات میخواداین روزها خیلی زود به زود دلم برات تنگ میشه .جوری که بایس بهت زنگ بزنم و صداتو بشنوم
هیچوقت صبح یس ام آبان روز اربعین یادم نمیره که بیدارشدم خونریزی کرده بودم داشتم سکته میکردم گفتم منو ببر بیمارستان توراه یهو گفتم تمون خورد یه نفس عمیق کشیدم بعد بالحنی دلنشین گفتی بهش : صبح بخیر
ببین فهمید مادرش نگرانش شده خواست بهت بگه حالم خوبه
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
سلام
هفته پیش هوس اش دوغ کردم .قرار بود بعد چند ماه مادرم بیاد خونمون و برای اولین بار اقدام به برش قواره مانتویی بکنیم و برای اولین دست بدوزم.اما دیسک کمر مادر عود کرد و نشد که بشود.نخود و لوبیای پخته هم راهی فریزر شدن و اینجانب چند ساعتی رو دمق بودم.
خلاصه گذشت تااین که دیروز یهویی تصمیم گرفتم بخت این اش را باز کنم و ببرم خانه مادرم و به اتفاق میل بنماییم.ظهری بعد از هماهنگی با همسری به مادرم پیامک دادم که به احتمال قوی غروب به پیشش میروم و مادرم ابراز خوشحالی نمود.
اش در ساعت 5و نیم غروب اماده شد همسری شش امد من و با بندو بساطم رسوند خونه مادرم
مادر درعین خوشحالی گفت چرا خبرندادی من نیز آش حلیم درست کرده ام
خلاصه همسری کاراشو انجام داد و اومد و ما معده را آش تو آش کردیم
جای شما خالی
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی

خطاب به یه دوست : دیگه هیچ چی نمیگم
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
سلام
هفته پیش هوس اش دوغ کردم .قرار بود بعد چند ماه مادرم بیاد خونمون و برای اولین بار اقدام به برش قواره مانتویی بکنیم و برای اولین دست بدوزم.اما دیسک کمر مادر عود کرد و نشد که بشود.نخود و لوبیای پخته هم راهی فریزر شدن و اینجانب چند ساعتی رو دمق بود
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی
فرزند دوم همکارم آقای م مدیر به دنیا اومد . قدمش مبارک باشه . یه دخمل به اسم شانا
عکسشم نشونم داد همه چیزش لباساش و.. صورتی بود . وزنش 3600بود
خیلی حس خوبی بود تایمی که همکارم داشت از بچه اش تعریف میکرد
برچسب:
نویسنده: زهرا رحمانی